هر جا هستی بهترین باش

بهترین بودن سخته ولی شیرینه

دوستی میگفت هرکسی دوست دارد هر جا که هست بهترین توجه ها رو سمت خودش داشته باشه تا اون هم بهترین کیفیت خودش رو به نمایش بزاره.

راستش خیلی هامون همین طوری هستیم. اگه کارخوب میکنیم منتظر پاداش هستیم و اگه کار رو به بهترین شکل انجام میدیم منتظر تقدیر.

ولی همیشه اینطوری نیست …

هممون برامون پیش اومده که دلسرد بشیم، از این که دارم تلاش میکنم و کسی توجهی نمیکنه.

از این بقیه از نتیجه تلاش من بیشتر از خودم استفاده میکنند.

مثلا رئیس من با پروژه ای که من انجام دادم ترفیع میگیره.

آره خوب همیشه اینطوری نیست که جواب کارمون رو از جنسی که پیش بینی میکنیم دریافت کنیم، همیشه حقوق بیشتر و ترفیع و تقدیر و جایزه نیست.

به نظر من بعضی وقتها حس خوبی هست که داریم.

همیشه نباید جار بزنیم که من این کار رو کردم.

همیشه نباید من رو صف اول بذارن.

همیشه نباید در نهایت از من تقدیر کنن. یا اینکه همیشه از من تقدیر نخواهد شد.

ولی بدون شک هر وقت، هر جا کاری رو از ته دل انجام بدم و اون رو به بهترین شکل به پایان برسونم، جوری که خودم از نتیجه راضی باشم. حس خوبی رو تجربه میکنم که ممکنه سالها تو ذهنم بمونه و مثل این خاطره برای همه تعریف کنم.

اما خاطره …

خاطره ای که میخوام بگم از خودم نیست ولی خیلی به بحث الان نزدیکه

« سالها پیش من برای شرکتی کار میکردم که میخواست یه دوره آموزشی برای کارکنان شرکت نفت برگزار کنه.

من هم مسئول برگزاری اون جلسات و کل دوره بودم.

یادم میاد اون موقع هیچ مکانی که حداقل‌های ما رو داشته باشه توی اونجا (واحدی در عسلویه) تعبیه نشده بود.

از این رو حدودا دو روز تمام تا نصفه شب مشغول آماده سازی اتاقی بودیم که قبلا انباری بود.

خیلی سفت و سخت کار کردم تا اون جا رو برای برگزاری جلسات که خودم هم تدریس میکردم آماده کنم.

بالاخره روز برگزاری فرارسید و پس از یک هفته آموزش کار به پایان رسید و نتیجه فوق‌العاده بود و همه راضی بودند.

از خود من بگیر تا تک تک افرادی که در دوره شرکت کردند و مسئولین بالاتر، همه راضی بودند.

بعد از اون هفته طی مراسمی قرار بود که از دست اندر کاران این پروژه که واقعا زحمت زیادی هم برده بود تقدیر بشه و راستش من هم شوق زیادی برای این جلسه داشتم، چون جوان بودم و ذوق دیده شدن و تقدیر شدن داشتم.

اما از همه تقدیر شد به جز من، حتی از مدیر من که فقط برای همین مراسم اختتامیه به عسلویه آمده بود. واقعا ناراحت بود. چون حتی اسمی از من برده نشد …

این ناراحتی در دل من ماند تا اینکه سالها بعد برای برگزاری دوره دیگر به عسلویه رفتم.

این بار خودم شرکتی مشاوره ای داشتم و همه کاره بودم.

پس از نهایی کردن کارها تصمیم بر این شد که برویم و مکانی برای برگزاری دوره انتخاب کنیم.

پرس و جو کردم و کسی نتوانست جای خوبی را پیشنهاد دهد تا اینکه یاد همان اتاقی افتادم که حدودا 5 سال پیش اون رو برای دوره آماده کرده بودم.

جالب بود به هر کسی که میگفتم چیزی از آن اتاق نمی دانست. یعنی حتی نمی دانستند چنین اتاقی وجود دارد. تا اینکه با یکی از مسئولین خدمات به همان ساختمان رفتیم و وارد طبقه دوم که شدیم من به سمت اتاق حرکت کردم…

خیلی برای من صحنه لذت بخشی بود. همه فکر میکردند این اتاق انباری است و جالب اینکه بعد از 5 سال کسی حتی در این اتاق را باز نکرده بود.

همان مطالب گذشته که خودم روی تخته نوشته بودم هنوز موجود بود و حتی پاک هم نشده بود.

حس خوبی داشتم از اینکه روزی با تلاش چنین مکان مجهزی فراهم کردم و بعد از 5 سال هنوز قابل استفاده است.

باز هم دوره ی دیگری در آنجا برگزار کردم و باز هم به بهترین شکل برگزار شد.»

 

 

«چ» مثل «چمران»

شهید مصطفی چمران

هر خط مطالعه از زندگینامه دکتر چمران دنیایی از درس و معنویت است، برای من که به استاد و الگویی بزرگ تبدیل شده است.

 

نمود لطافت و نورانیت در سخنان ایشان:

آنان که به من بدی کردند ، مرا هشیار کردند.
آنان که از من انتقاد کردند ، به من راه و رسم زندگی آموختند.
آنان که به من بی اعتنایی کردند ، به من صبر و تحمل آموختند.
آنان که به من خوبی کردند ، به من مهر و وفا و دوستی آموختند.
پس خدایا :
به همه‌ی آنانی که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند، خیر ونیکی دنیا و آخرت عطا بفرما.

«شهید دکتر چمران»

چرا دائما هر کاری رو پشت گوش می‌اندازیم؟

پشت گوش اندازی و خویشتن داری

در فصل 6 به دلایل پشت گوش اندازی می پردازیم و اینکه چرا بسیاری از تصمیمات خود را زیر پا میگذاریم؟

چرا رژیم خود را میشکنیم؟

چرا پول خود را پس انداز نمی کنیم؟

… ؟

 

دانلود خلاصه فصل 6

دانلود کتاب _ زبان اصلی

در تکاپو مثل طبیعت

روزنویس 15 – 18 فروردین 1397

 

آرام رشد کن ولی تداوم داشته باش. تکاپوی دوست داشتنی.

رشد سریع امکان‌پذیر نیست، مثل رود خروشان، طوفان و … جز خرابی چیزی ندارد.

 

 

تا یکی از فرداها ….

شادی، به چه قیمتی؟

روزنویس 14 – 4 فروردین 1397

 

نوروز رو به همه خواننده‌های گل تبریک میگم.

 

دوست نداشتم اولین پست سال 1397 اینجوری باشه، راستش قصد نوشتن نداشتم تا اینکه …

الان که دارم متن رو مینویسم ساعت 2:20 دقیقه بامداد هست و چند دقیقه قبل داشتم تلاش میکردم بخوام، اما …

چند تا خونه اون طرف تر، توی خونه عروسی گرفتن و بزن و بکوب؛ فقط اینکه متاسفانه تازه گرم شدن.

بله دیگه، خواب از چشم ما که پریده، خونمون با وسط مجلس عروسی تفاوتی نداره.

حالا از این مثال بگذریم داشتم فکر میکردم، شادی به چه قیمتی؟

اینکه یک شب هست، درست. ولی همین شب که باهاش حذاقل 100 نفر رو عذاب میدین؛ شب شروع زندگیتون هم هست!

بالاخره زندگی‌ای که این طوری شروع بشه … ما دعا می‌کنبم خوشبخت بشن، البته اگه تا چند دقیقه دیگه حداقل از شور مجلس کم کنن. فک کنم به مهمون‌ها وعده صبحانه دادن، چون مراسم بعد از شام تازه شروع شد.

خلاصه اینکه شادی‌هامون رو مایه ناراحتی بقیه نکنیم.

 

تا یکی از فرداها ….

سالی که نکوست …

روزنویس 13 – 29 اسفند 1396

«عیدتون مبارک»

چند ساعتی بیشتر تا سال جدید نمونده و پیشاپیش عید رو بهتون تبریک میگم.

راستش فلسفه عید یه جورایی همون خونه تکونی هست. از طبیعت بگیر تا حال و هوامون دم عید.

اما یادمون نره که بزرگترین خونه تغییر اینه که مسیرت رو پیدا کنی و توش سفر کنی. پس دیگه لازم نیست دنبال رسیدن سال جدید باشی.

 

با این وجود سالی سرشار از موفقیت براتون آرزو میکنم. امیدوارم امسال بهتر از هر سال دیگه مسیر زندگیمون رو پیدا کنیم و توش ماجراجویی کنیم.

 

«یادمون باشه همیشه وقت هست، به شرطی که فرصت امروزت رو نسوزونی.»

 

تا سال آینده (1397) …

 

 

نمیتونی درک کنی!

ما نمی‎‌تونیم جای هم دیگه باشیم

روزنویس 12 – 25 اسفند 1396

 

هر چقدر هم تلاش کنیم بازهم نمیتونیم حس همدیگر رو داشته باشیم.

این که ما نمی‌تونیم به جای هم زندگی کنیم، باید ما رو محتاط تر بکنه. باید دقیق‌تر باشیم، باید بیشتر حواسمون رو جمع کنیم. این که ناخواسته کسی رو ناراحت نکنیم یا نمک رو زخمش نپاشیم. ما که ریز و درشت هم رو نمیدونیم.

دقیقا مشکل ما اینه که مشکلات رو از دید خودمون می‌بینیم و حل می‌کنیم. البته راستش غیر از این هم ممکن نیست؛ ولی حرف من اینه که می‌تونیم مجال حرف زدن رو به بقیه هم بدیم، یا بعضی وقت‌ها بهتره اصلا اظهار نظر نکنیم.

همیشه دیدیم که تو موقعیت‌های مختلف یکی از ما به اون یکی میگه:

«درک می‌کنم؛ میدونم چه حالی داری.»

ولی راستش این واسه دلداری خوبه. ولی بعید می‌دونم بتونی کسی رو درک کنی.

فک کنم اسمش رو بشه «هم‌درکی» گذاشت. هیچ وقت همدردی رو کنار هم‌درکی نذاریم.

راستش این رو برای همدردی با همه کسایی می‌نویسم که نتونستم تمام و کمال درک‌شون کنم و نخواهم تونست درک‌شون کنم. ولی بدونن که همیشه درد و غم‌شون من رو هم آزار میده.

 

تا یکی از فرداها …